|
... This Is My Whole WORLD
|

زمستان که می شد ؛ یکی از دوست داشتنی ترین کارها ایستادن زیر یه درخت کوچیک برفی بود ... تکون دادنش تا اینکه همه برفهاش بریزه روی سرم ... فکر می کردم اینا میتونه بارون مهربونیه تو باشه!
این روزها نه برف می بارد ... و نه بارانی ... و این تویی که گم شده ای میان این همه شلوغ پلوغی ها من ...
هر روز که میگذرد. باز هم منم با همان لبخند مصنوعی ... دلگرمی های الکی ... امیدواری های خسته کننده ...
من همین جا هستم ؛ ولی هر چه میگذرد تو را بیشتر گم میکنم.
تو را کجا گم کرده ام خــــدای خوبم ؟!
من اصلن این جوری نوشتن رو دوست ندارم ؛ اینجا وقتی عصبانی هستی یا هیجان زده نمی تونی خودتو خالی کنی ... من دوست دارم با مداد بنویسم نه اتود ... دوست دارم وقتی عصبانی ام صفحه دفترم را خط خطی کنم اونقدر محکم که دفترم پاره بشه ؛ بزرگ بنویسم اَه ... که وقتی بعدن ها خواستم بخونمشون بفهمم اون وقت با چه حالی نوشتم ؛ دوست دارم وقتی هیچان زده ام دستام بلرزه و ندونم چه جوری میشه خوشحالیو نوشت ... همه جیغ زدنامو بنوسم واسه خدا بوس بفرستم ؛ اینجا این دکمه های مسخره کیبورد همه حس های آدم رو میگیره ؛ این دکمه ها مثه مداد من احساس ندارن ... من ورق زدن دفتر هامو دوست دارم و از ولگردی توی آرشیو اینجا بیزارم ... اینجا همه حس منو میگیره که من یادم بره چقدر و چقدر میتونم با خبر گرفتن از دوستم عصبانی بشم ؛ کفر بگم ... مامان بازم واسم از خدا بگه ولی من منتظر بشم شب بشه که همه بخوابن بعد من آروم زیر پتو واسه خدای خودم غر غر کنم و اونم پشت بهم به این همه فکرای مسخره من پوزخند بزه
من هنوز عصبانی ام که نمیتونم و بلد نیستم که محکم با مشت بکوبم روی این کیبورد لعنتی و اینجا ثبت بشه که بازم ۰-۱ به نفع خدا ...

نگران نباش ...
من به اینکه آدمها یکهو ترکم کنن ؛ عادت کرده ام