|
... This Is My Whole WORLD
|
این روزها یک دلتنگی ِ الکی پهن شده وسط زندگی ام .
میبینم اون روزی رو که برای احوال پرسی از همدیگه نامه مینویسیم .
آدم می ماند در جواب ِ "خوبی؟"های بعضی ها چه جوری بگوید که الان دقیقن چه جوریست.
آدم بعضی وقتا دلش میخواد مرخصی بگیرد از این همه زنانگی اش تا شاید یادش برود دلی دارد که گه گاه تنگ میشود .
کاش مردم ما راهنما زدن رو دوست داشتن.

نمی دانم ؛
دنیای من اینقدر کوچک است
که توی آغوش تو جا می شود
یا آغوش تو اینقدر بزرگ ؟!
از سوالهای دو پهلو ؛ از جواب های سربالا ؛ از قضاوتهای یکطرفه؛ از حرفهای بی ربط ؛ از دلیل های بی منطق ؛ از همه چیزهایی که اینقدر منو راحت متهم به بد بودن میکنند متنفرم.
آدمها اینقدر بلدند خوب تظاهر کنند که اصلن تظاهر کردن بلد نیستند.
همه شاد و خوش و نغمه زنان ... ز صلابت ایران جوان
نمیدانم چرا تا اینو میشنوم خندم میگیره!
آدمها یا به دست هم پیر میشن یا به پای هم
ولی پیر میشن ...
پیر میکنن ...
چه جوریش خیلی مهم نیست.
خاطره های در دسترس ؛ مورد نظر نمی باشند ...
این بغض ِ سی ساله بد جوری همه را به گریه انداخته ...
خدا کند یکی آرامش کند!
عجب صبری خدا دارد ...
وطنم ... پــــاره تنم ... ای زادگاه و میهنم ...بر خاک تو بوسه میزنم ... ایـــــــــــــــــران!
یادش بخیر تمام آن شبهایی که همه با هم زمزمه اش میکردیم؛ آقای صدا و سیما لطفن اینقدر این خاطره های ما را با پخش این آهنگ لجن مال نکن. از حماقت خودمان لجمان میگیرد که چه ساده گول خوردیم! شما دیگر نمک نریزید.
اینا که میزنن و میکشن همشون مسعود شصتچی اند !
آدم ها هم می پَرند ...